در سوگ پدر

بی تو بودن را تمام شهر با من گریه کرد

دوست با من همصدا نالید دشمن گریه کرد

جای جای بی تو بودن را در آن تنگ غروب

آسمانی ابر با بغضی سترون گریه کرد

این خبر وقتی که در دنیای گلها پخش شد

نسترن در گوشه ای افسر لادن گریه کرد

بابای عزیزم خونه ی نو مبارک

 

به تو دلبسته شدم ، از همان روز که قاموس زمان ، چله از قلب فرو مرده من باز گشود . به تو عادت کردم ، چون دم و باز دمم ، که همه عمر مکرر شده است .و نمیدانم من . . . و نمیدانیم ما که چه تعداد نفس ، در همه عمر دراز ، رفته در کام فرو ، گاه حتی ز تو آزرده شدم ، تو گل وحشی دشت من یکی مست تماشای رخت ، وه که پیکان نظر بازی تو ، خوش فرو هشت در این قلب ستمدیده من ، و من واله تو . . . به عبث در هوس چیدن تو ، دست بردم بر آن ساقه ناب تن تو ، تا تو را در کشم اندر تن خود آه افسوس بر این نکته نیندیشیدم. . .ساقه ناب گل وحشی دشت ، خار خود می خلد اندر تن من ، آری ای آبی نیلوفریم ، من همان شب پره ام ، که شبی راز غم عشق تو را ، با یکی شمع نهادم به میان ، شمع نالید ز شب تا دل صبح ، و شرر  بر تن زارم بفکند ، و کنون باز منم شب پره سوخته پر ، و سحر نزدیک است . لیک اینبار دگر می دانم ، و تو هم می دانی ، عمر یک شب پره ، شب تا سحر است .پس دگر من نگهم را ز تو بر می دارم . تا نظر بر سحر مرگ نشان آویزم ، لیک ای چشمه زیبایی و نور بر بلندای افق ، گر گذر کرد دلت ، یاد این عاشق پر سوخته کن

که تو را دید شبی . . . و شبی رفت ز یاد

 

ديشب در خلوت تنهاييم آهسته بي تو گريستم...

کاش صداي هق هق گريه ام را باد به تو مي رساند.

تا بداني "بي تو" چه مي کشم.

کاش قاصدک اين پيغام را به تو ميرساند که اميد و آرزوهايم بي تو

آهسته آهسته در حال فرو ريختن است

می نویسم

به ياد روزهاي انتظار

به ياد لحظه هاي فراق

به ياد چشم هاي اشك بار

به ياد سينه هاي داغ دار

مي نويسم

به ياد خلوت هاي غم بار

به ياد غروب هاي دلگير

مي نويسم

به ياد او كه همچون پرنده اي

به سوي آسمان پر كشيد

و چشمهاي منتظرمرا تا ابد

می نویسم به یاد پدر

 

 

مانده ام تنهاي تنها

چقدر دلم برايت تنگ مي شود وقتي كه خيره به آسمان نگاه مي كنم و باد پنجه در موهايم فرو مي برد و ظلمت و سكوت ، تنهايي ام را نعره مي زنند ...چقدر دلم برايت تنگ مي شود وقتي كه دستي نيست كه در ميان دستانم بگيرم و پايي كه همراهم شود و نجوايي كه بند بند وجودم را بلرزاند ...چقدر دور مي شوي وقتي كه بر فراز تخته سنگ تنهايي ام مي ايستم و در راستاي خط افق نظاره گر غروب غم انگيز دلم مي شوم ...آري ... دوري تو به مانند كهنه زخمي كاري است كه نه مرا از پاي در مي آورد و نه مرا به حال خويش رها مي سازد ... گويا رفاقتي ديرينه با روح و جانم دارد كه تا لحظه ي مرگ مونس من خواهد بود ...امشب هم بدون تو مي گذرد و روزها و شب ها از پس هم مي روند و تو هيچوقت نخواهي فهميد كه واژه ي انتظار براي قلب عاشق من ، بارها متفاوت تر از آن است كه تو مي پنداري ...