مانده ام تنهاي تنها

چقدر دلم برايت تنگ مي شود وقتي كه خيره به آسمان نگاه مي كنم و باد پنجه در موهايم فرو مي برد و ظلمت و سكوت ، تنهايي ام را نعره مي زنند ...چقدر دلم برايت تنگ مي شود وقتي كه دستي نيست كه در ميان دستانم بگيرم و پايي كه همراهم شود و نجوايي كه بند بند وجودم را بلرزاند ...چقدر دور مي شوي وقتي كه بر فراز تخته سنگ تنهايي ام مي ايستم و در راستاي خط افق نظاره گر غروب غم انگيز دلم مي شوم ...آري ... دوري تو به مانند كهنه زخمي كاري است كه نه مرا از پاي در مي آورد و نه مرا به حال خويش رها مي سازد ... گويا رفاقتي ديرينه با روح و جانم دارد كه تا لحظه ي مرگ مونس من خواهد بود ...امشب هم بدون تو مي گذرد و روزها و شب ها از پس هم مي روند و تو هيچوقت نخواهي فهميد كه واژه ي انتظار براي قلب عاشق من ، بارها متفاوت تر از آن است كه تو مي پنداري ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 17:10 توسط مسافر غریب
|
سلام دوست جونام