وصیت

خدا وصييته منو گوش بده
ناممو بخون
شايد ديگه من نبآشم
مواظب عشقم بمون
ميسپرمش بهت ميرم
تمومه تآرو پودمو
يه وقت نيآد برنجونيش
کسل کنی وجودمو
خدا يه وقت كسي نياد بدزده قلب ساده شو بشينه زير سايشو بهش بگه دوسش داره
خيلي بده زمونه ما
خدا سپردمش بهت
مواظب عشقم بمون
فردا قراره منو تو
از هم ديگه جدا بشيم
فردا قرار همدمه
گريه بي صدا بشيم
تو کوچه هاي بي کسي نيستي و پرسه ميزنم
آي آدما نگاه کنين غریب شهرتون منم
يادش بخير
منو تو و يه قلبه پاك و بي غرور
حالا چي شد عوض شدي
دلت کجاست سنگ صبور
من تو رو عاشق ميکنم
هر جور شده
حتي به زور
کي مي خواد
فردا تو رو از من بگيره
كاش خونش ويرون بشه آتيش بگيره
ما بايد فردا رو از دنيا بگيريم
ما اگه از هم جدا بشيم ميميريم
ما بايد قدره اين روزهارو بدونيم
واي اگه فردا بياد تنها ميمونيم
خدا شايد اين عشقي که من ميگمو تو نشناسي
نزديكترين کسم اونه خيلي دوسش دارم راستي! يادم نره بهت بگم عزيزترينه من اونه خودم مهم نیست
اما اون
نذاري تنها بمونه
بميرم واسه هق هقش
گريه چقدر بهش مياد
وقتي که حرصش مي گيره
ميگه از من بدش مياد
اما وقتي آروم ميشه
ميبينه من بغضم گرفت
همين ديوونه بازيهاش ازاول چشممو گرفت
حالا که ديگه مجبوريم با هم دیگه وداع کنیم
بيا به ياد اون روزا
همديگرو دعا کنيم
يه وقت ديدي دعا گرفت
خدا نذاشت جدا بشيم
اي واي داره فردا مياد
بايد دست به دعا بشيم
با قلب پاکت از خدا
بخواه منو صبرم بده
هنوز نرفتي از پيشم
دوريت داره زجرم ميده
کي مي خواد فردا تو رو
از من بگيره
كاش خونش ويرون بشه آتيش بگيره
عزيزم يادت نره
دنيا دو روزه
نمی خوام دلت
واسم بسوزه
اي خدا حتي اگه
دوستم نداره تو ميتوني
نذاري تنهام بذاره
گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در
گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم
گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم
گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام
گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم
گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند
گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم
گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم
گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم
وقت جان کندن من بود نمی دانستم ، تیغ در گردن من بود نمی دانستم ، آنچه در حجم پر از درد گلویم پژمرد ، آخرین شیون من بود نمی دانستم ، تا نمردم بگذارید که فریاد کنم دوست هم دشمن من بود نمی دانستم ، از همان خنده که معنای عطوفت می داد ، نیتش کشتن من بود نمی دانستم ، آنچه من عاطفه پنداشتمش آتش خرمن من بود نمی دانستم ، لحظه وصل من و دوست ، خدا می داند ، وقت جان کندن من بود نمی دانستم ...
سلام دوست جونام